چند قدم تا راه افتادن
سلام گل مامان و بابا
پسرکم الان شما خوابیدی و من دارم این پست و برات مینویسم
دیشب که از مهمونی خونه دخترخاله ی من برگشتیم خونه
شما تا ساعت 4 صبح فقط گریه میکردی
و نخوابیدی بخاطر همین از صبح تا الان که ساعت 13.25 هست
شما در خواب ناز به سر میبری
دیشب هر ترفندی رو برات به کار بردیم تا بخوابی ولی فایده نداشت
ولی اتفاق خیلی خوبی پیش اومد
که به این همه سختی دیشب می ارزید
داشتیم باهات توپ بازی میکردیم و شما کنار تخت ایستاده بودی
من برات توپ و پرت کردم
اونطرف اتاق و منتظر شدم تا شما بری اونو بیاری
که در کمال تعجب دیدم شما روی دوتا پای کوچولوت ایستادی
و دو قدم برداشتی و بعدش افتادی
اینقدر تعجب کرده بودم که داد زدم و بابارو صدا کردم ![]()
بیچاره بابا خیلی ترسید 
فکر کردیم شاید اتفاقی بوده و دوباره و چند باره این کار رو تکرار کردیم
و شما گل پسر باز هم دو قدم نه کمتر و نه بیشتر برمیداشتی و بعد مینشستی
خلاصه که خیلی خوشحال شدم که فقط چند قدم دیگه تا راه افتادن شما باقی مونده
![]()


چند قدم تا راه افتادن
