محمد پارسامحمد پارسا، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 12 روز سن داره

✿♥✿ محمدپارسا دردونه ی مامان و بابا ✿♥✿

چند تا عکس از مسافرت به شمال

پسرم سلام گل مامان و بابا سلام تازگی ها زیاد به شمال سفر میکنیم این چند تا عکسه از سفر آخری که بدون بابایی و به همراه باباجون و مامان جون و خاله جون کوچیکه رفتیم   اینجا شما تازه از خواب ناز بیدار شدی اینجا هم روبروی یک فروشگاه در محمود آباده و این هم یک عکس فوق العاده که باباجون ازت گرفت ...
22 شهريور 1392

چند تا عکس از تو

سلام پسرک نازم مامان جونم ، چند وقتی بود که وبلاگت و آپدیت نکرده بودم چون یه جورایی سرم شلوغ بود من و شما بابایی و تنها گذاشتیم و با مامان جونی و باباجون و خاله جون کوچیکه رفتیم شمال خیلی خوش گذشت مخصوصا وقتی شما رو بردم توی دریا و کلی ذوق کرده بودی امروز برات چند تا عکس میذارم تا بعدا ببینی   اینجا خودت به تنهایی ایستادی اینجا کنجکاویت گل کرده و اومدی بالای صندلی تا ببینی روی میز چی هست اینجا هم روزیه که از شمال برگشتیم و باباجون به مناسبت روز دختر {تولد حضرت معصومه(س)} ما و خاله جون بزرگه رو مهمان کردن و به همراهشون رفتیم گردش در آخر هم باباجون به من و خاله جون بزرگه و خاله جو...
18 شهريور 1392

دختر یا پسر

محمدپارسا فرزند اول ماست و خوب مسلمه که باید براش سیسمونی تهیه میکردیم.حالا دخترونه یا پسرونه خرید سیسمونی دخترونه یا پسرونه بسته به جنس فرزند و جواب سونوگرافی داره ما اولین مرتبه در 19 هفتگی رفتیم سونو گرافی و دکتر به ما نوید یک دختر سالم و ناز و مامانی را داد هم من هم بابا خیلی خوشحال شدیم بعد از اینکه فهمیدیم نی نی خوشگلمون دختره با مامان جون محمد پارسا شروع به خرید سیسمونی کردیم (جا داره همینجا از مامان جون تشکر کنم چون خیلی زحمت کشید و چیزی کم نگذاشت ) خلاصه تقریبا تمام سیسمونی خریده شد و ما شروع به چیدن آن در 7.5 ماهگی کردیم که برای مرتبه دوم رفتیم سونو و بابای محمد پارسا از دکتر پرسی...
10 شهريور 1392

نی نی چهار دست و پا رفت

محمد پارسای گلم خیلی وقت بود که سینه خیز میرفت اما درست چند روز مانده به تمام شدن ماهگی تونست چهار دست و پا بره البته اینو مدیون باباجون محمدپارسا(پدر مامان) هستیم  چون خیلی باهاش تمرین کردن                       .       ...
10 شهريور 1392

مسافرت تبریز

سلام پسر گلم در اولین بهاری که از پیش روی تو گذشت ما تصمیم گرفتیم برای تعطیلات سال نو به تبریز سفر کنیم حدود 10-12 ساعت توی راه بودیم و کلی خسته شدیم در این سفر باباجون (پدر مامان) و مامان جون و خاله جون کوچیکه همراهمون بودن ( خاله جون بزرگه نتونستن با ما همسفر بشن ) روز اول به اتفاق بابا جون(پدر مامان) و مامان جون و خاله جون کوچیکه و مامان و بابا به خانه ی مشروطه و بازار بزرگ تبریز رفتی. و بعد هم برای ناهار به ایل گلی رفتیم و  کباب بنابی خوردیم. همچنین از مقبره الشعرا هم دیدن کردیم. کلی هم عکس انداختیم. روز بعد هم به بام تبریز (امامزاد...
10 شهريور 1392

مسافرت شمال

سلام پسر گلم بعد از تبریز تصمیم گرفتیم به شمال سفر کنیم. صبح زود حرکت کردیم.جاده ها خیلی شلوغ بود و ما بعد از 20 ساعت به مقصد رسیدیم. اونجا خونمون رو به دریا، هوا خیلی خوب و طبیعت بسیار زیبا بود.   چون قرار بود اسباب اثاثیه برای خونه بیارن و ما شروع به چیدمانش بکنیم چند روز اول سفر به گردش نرفتیم و مشغول چیدن وسایل و خانه تکانی شدیم.        البته چند بار برای رفع خستگی با مامان جون و خاله جون کوچیکه به ساحل رفتیم و کنار دریا نشستیم.     بعد از اتمام کارها به بابلسر و آمل و ن...
10 شهريور 1392

این روزهای محمد پارسا

سلام محمد پارسا جان در این چند وقت که وبلاگشو آپ نکردم کمی مریض بود و حال نداشت و به همین علت من هم سرگرم اون بودم تا زودتر خوب بشه     در این چند وقت اتفاق خاصی نیفتاده فقط اینکه 1) لثه های محمد پارسا ورم کرده که احتمالا در آینده ای نزدیک مرواریدهای قشنگی توی صدف کوچولوش پیدا میشه 2) وقتی باهاش بازی میکنیم ابروهاشو بالا میندازه که یعنی مثلا داره از کار ما تعجب میکنه 3) بابای محمد پارسا که داشت باهاش بازی میکرد سرشو از زیر روروئک پایین برد و باهاش دالی کرد حالا محمد پارسا دائم میره سراغ روروئکش و روی اون می ایسته و سرشو داخل میکنه تا باهاش دالی کنیم ...
10 شهريور 1392